غمگین نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم

دیدم که هنوز عاشقم آه.........


"فریدون مشیری"



تاريخ : سه شنبه نهم مهر 1392 | 21:5 | نویسنده : فرزانه |
درك من از عشــــق اين شد

 

كه اگر خاطرت 

 

با رفتن من آســـــــــــوده ميشود

 

مــــــن مي رومــــــــــــــــ....



تاريخ : شنبه بیست و ششم مرداد 1392 | 17:27 | نویسنده : فرزانه |
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی قلبم... گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار... تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود... سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم... سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم

من که تو بن بست غربت... زخمی از آواره پاییز... فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه دلبریز

شب عاشقونه ی من که حروم شد... مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم... وقتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت موندن یه نفس بود... سهم من از همه دنیا یه قفس بود...

 

اولین پست بعد از یک سال...پارسال همین موقع ها پیدات کرده بودم و امسال باز گمت کردم........



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 | 15:28 | نویسنده : فرزانه |

«ای یاد دوردست که دل می‌بری هنوز

چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هرچند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان

در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!

عمرم گذشته است و توام در سری هنوز…»

ای چلچراغ کهنه که ز آنسوی سالها

 از هر چراغ تازه فروزان تری هنوز

بالین و بسترم همه از گل بیا کنی

شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من

از میوه های وسوسه بار آوری هنوز

آن سیب های راه به پرهیز بسته را

در سایه سار زلف تو می پروری هنوز

وآن سفره ی شبانه ی نان و شراب را

بر میزهای خواب تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم

آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز...

 

"حســـ ــین منزوی"



تاريخ : سه شنبه بیستم تیر 1391 | 14:38 | نویسنده : فرزانه |
لحظه ی، آخر درنگی، بيش از اينها، صبر كن
من به تو دل داده ام، تا جان ندادم، صبر كن

لحظه ای با من بمان اين عشق را انديشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن

مي به جامم ريختي، مستم ز بوي موی تو
ديده ام با تو ببيند زندگاني، صبر كن


ديگر اينجا رازقی ها بوي نفرت ميدهند
گر بخواهی بوی عشق اينجا شنيدن، صبر كن


دل حديث توبه ي عشق تو را خواند ولي
دم به دم  طالب
تر از ماهي شود جان، صبر كن


غم ز هجرت ديده گريان تن بلاجان كرده است
گر نخواهي غم زدودن لحظه ای كم صبر كن


من نگويم تا ابد ماندن به پيش من وليك
غم فزونی مي كند گويد همينك صبر كن


عشق را درمان نباشد، جز وصال روي تو
تا در آتش سوختن را بر نكردی، صبر كن


اين شكستن را ز من بين و دمي آهسته تر
می روی روزی وليكن، اينك اينجا صبر كن...



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 | 19:14 | نویسنده : فرزانه |
سالها رفتــــــ و هنوز

یکــــ نفر نیستـــــ بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چـــ ه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شبـــ ــ منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده اتـــــــ ــ کیست؟

کجاستــــ ــــ؟

صدفی در دریا استـــــ؟

نوری از روزنه فرداهاستـــــــ

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداستــــــــ...؟

 

"مریم کیانی"



تاريخ : جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 | 14:22 | نویسنده : فرزانه |
کجا بدون تو حال من آفتاب شود

یخ بزرگ جدایی چگونه آب شود

دمی که با دم گرم تو لب به لب نشود

بگو چگونه برون سینه از عذاب شود

به جز به سوی تو هر سو که می روم رویا !

زمین به زیر قدم هایم اضطراب شود

تمام عشق تویی و تو بوده ای چیزی

نمانده است که در جایت انتخاب شود




تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 | 21:10 | نویسنده : فرزانه |
دلم ساعتی را میخواهد
که مانده باشد
روی ساعت های با تو بودن !!!

 

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 17:6 | نویسنده : فرزانه |