X
تبلیغات
لـــــ ــذتِ عشــــــ ــق

لـــــ ــذتِ عشــــــ ــق

ای یاد دوردستـــــــ....

«ای یاد دوردست که دل می‌بری هنوز

چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هرچند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان

در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!

عمرم گذشته است و توام در سری هنوز…»

ای چلچراغ کهنه که ز آنسوی سالها

 از هر چراغ تازه فروزان تری هنوز

بالین و بسترم همه از گل بیا کنی

شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من

از میوه های وسوسه بار آوری هنوز

آن سیب های راه به پرهیز بسته را

در سایه سار زلف تو می پروری هنوز

وآن سفره ی شبانه ی نان و شراب را

بر میزهای خواب تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم

آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز...

 

"حســـ ــین منزوی"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 14:38  توسط فرزانه  | 

صبر كن

لحظه ی، آخر درنگی، بيش از اينها، صبر كن
من به تو دل داده ام، تا جان ندادم، صبر كن

لحظه ای با من بمان اين عشق را انديشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن

مي به جامم ريختي، مستم ز بوي موی تو
ديده ام با تو ببيند زندگاني، صبر كن


ديگر اينجا رازقی ها بوي نفرت ميدهند
گر بخواهی بوی عشق اينجا شنيدن، صبر كن


دل حديث توبه ي عشق تو را خواند ولي
دم به دم  طالب
تر از ماهي شود جان، صبر كن


غم ز هجرت ديده گريان تن بلاجان كرده است
گر نخواهي غم زدودن لحظه ای كم صبر كن


من نگويم تا ابد ماندن به پيش من وليك
غم فزونی مي كند گويد همينك صبر كن


عشق را درمان نباشد، جز وصال روي تو
تا در آتش سوختن را بر نكردی، صبر كن


اين شكستن را ز من بين و دمي آهسته تر
می روی روزی وليكن، اينك اينجا صبر كن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 19:14  توسط فرزانه  | 

گمشــــده

سالها رفتــــــ و هنوز

یکــــ نفر نیستـــــ بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چـــ ه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شبـــ ــ منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده اتـــــــ ــ کیست؟

کجاستــــ ــــ؟

صدفی در دریا استـــــ؟

نوری از روزنه فرداهاستـــــــ

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداستــــــــ...؟

 

"مریم کیانی"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:22  توسط فرزانه  | 

کجا بدون تو

کجا بدون تو حال من آفتاب شود

یخ بزرگ جدایی چگونه آب شود

دمی که با دم گرم تو لب به لب نشود

بگو چگونه برون سینه از عذاب شود

به جز به سوی تو هر سو که می روم رویا !

زمین به زیر قدم هایم اضطراب شود

تمام عشق تویی و تو بوده ای چیزی

نمانده است که در جایت انتخاب شود


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:10  توسط فرزانه  | 

هرچه میخواهد دل تنگت بگو...

دلم ساعتی را میخواهد
که مانده باشد
روی ساعت های با تو بودن !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:6  توسط فرزانه  | 

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پامیگذارم روی قلب آهنم من

یک عمر-تنگاتنگ-بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

ازکودکی باخویش گفتم "عاشقی کن"!

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم:

از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من

دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو

ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟؟؟

"مهدی فرجی"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:58  توسط فرزانه  | 

چشمـــــــ ـ ِ تو

 

چشم ِ تو تنها علت ِ شبهای بی خوابی ست!

آغوش ِ تو دریایی از یک دسته مرغابی ست!

 

دیوانه بودن سرگذشتی خوب و شیرین ست!

وقتی تو ماهی، برکه هم آرام و مهتابی ست!

 

گنجشک ها در یک دو راهی راه گم کردند

سقف دو پلکت آشیان  ِ خوب و جذابی ست!

 

باران به چشم  ِآسمان بعد تو برگشته ست!

دریا، از آشوبی که برپا کرده ای، آبی ست!

 

تقدیر موجی این چنین خو کرده بر ساحل

یک عمر، بی تابی ست، بی تابی ست. . .

 َ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:59  توسط فرزانه  | 

بــــــ ــــ ـــــاران....

چقدر این دوستــــــ ـــ‌ داشتن‌های بی‌دلیل
خوب است

مثل همین بـ ـ ـ ـ ـاران بی‌سوال
که هی می‌بارد


که هی اتفاقا آرام و


شـــ ـمرده


شــ ــمرده


می‌بارد.................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:52  توسط فرزانه  |