تبليغاتX
لذت عشق


لذت عشق

امروز که داشتم میرفتم خونه ,تو اتوبوس که نشستم یه مرد میان سالی شروع کرد به صحبت کردن

اول همه فکر کردن میخواد از بچه مریضش بگه که تو بیمارستانه و آه زاری را بندازه تا یه عده ای دلشون به رحم بیادو بهش پولی بدن.منم تو افکار خودم بودم که دیدم گفت:من گدا نیستم من میخوام از درد همه مردمی بگم که قدرت ندارن حرف بزنن

من یه آدم زجر کشیده ام

مثل خیلی از شماها اما بااین تفاوت که مثل شما طاقت سکوت ندارم چرا در برابر اینهمه ظلم سکوت کردید

کجا هستن اون ملت غیور و باغیرت ایران؟

30سال سکوت بس نیست؟تاکی میخواید در برابر ظلم این دولت ساکت بمونید.این سکوت باید شکسته بشه و به فریاد تبدیل شه...چرا ترسیدید؟ چرا نباید همه باهم متحد بشیمو جلوی ظلمو بگیریم؟امروز سکوت نکن........

بعد گفت: آخه تاکی میخواین با همه چی کنار بیاید.چرا ساکتید چرا چرا چرا؟؟؟

 

بعد یه عده ای از ته اتوبوس بهش خندیدن

گفت :فک میکنین دیوونه ام؟کاش بودم .خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه.  

اما باز بهش خندیدن

گفت:من از جانب شما میگم خنده ی من از گریه غم انگیز تراست کارم از گریه گذشته است بدان میخندم...

و همه ساکت شدن...

درحالیکه اشک توچشام جمع شده بود خودمو کنترل کردم میدونستم خیلی ها هستن که از رو سادگی ونفهمی منو متهم خواهند کرد.

مرد میگفت:مردای دولت میگن :ما به مردم علاقه داریم...بایدم علاقه داشته باشه ..کجا همچین مردمی پیدا میشه که فقط در برابر ظلم ساکت شدنوپیشه راه خودشون کردن.بایدم این مردم رو دوست داشت...

یه مرد دیگه داد زد خفه شو بابا دیوونه توهین نکن.مرد که دلش از زمونه به تنگ اومده بود با صدایی رساتر فریاد زد خودت ساکت باش تو نمیفهمی تقصیری نداری جزاینکه نفهمی

زن ها که با هم پچ پچ میکردن میگفتن.این پول میخواد بابا,اینم یه نوع تلکه کردن مردمه  !!!!!

یه زنی اومد جلو وبه راننده گفت آقا لطفا رادیو رو روشن کنید تا این مرده ساکت شه اعصابمون خورد شد.رادیو روشن شد وآهنگ شاد ترکی نواخته شد اما مرد همچنان در اون فضای شاد حاصل از موزیک با صدای غمناکش آواز مصیبت آدما رو ادامه داد...

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:18 توسط هستی| |

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر، کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود، به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم، قفلها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست

 

 

آزادی  آزادی  ورد زبان من و توست...............

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:55 توسط هستی| |

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:  "این عدل نیست، این عدل نیست، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی." خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است، حتی اگر اندکی.   و هر بار که می روی ، رسیده ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛  پاره ای از مرا." خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.  دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.سنگ پشت به راه افتاد و گفت: " رفتن، حتی اگر اندکی؛"  و پاره ای از "او" را با عشق بر دوش کشید. 

 

آیا تنها خدا برای بنده اش کافی نیست؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:58 توسط هستی| |

دِِیدن روی تو درخویش زمن خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تورا قاب گرفت

 

خواستم نوح شوم موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

 

در قنوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم

«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

 

نتوانست فراموش کند مستی را

هرکه ازدست تو یک قطره می ناب گرفت

 

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!                          

  فاضل نظری

 

                                                                                

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:13 توسط هستی| |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمی توانی روي شانه های من آشيانه بسازی.


پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دار ترين اشتباه ممکن بود.


پرنده گفت: راستي چرا پرزدن را کنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.


پرنده گقت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.


انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزی را به ياد آورد. چيزی که نمی دانست چيست. شايد يک آبی دور، يک اوج دوست داشتنی.


پرنده گفت: غير از تو پرنده های ديگری را هم می شناسم که پرزدن يادشان رفته است.


درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است. اما اگر تمرين نکند فراموش می شود.


پرنده اين را گفت و پرزد. انسان پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبی بزرگ افتاد و روزی نام اين آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگی توي دلش موج می زد.


آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «يادت می آيد، تو را با دو پا و دو بال آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را نديدی. راستی عزيزم، بالهايت را کجا گذاشتی؟»


انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جای خالی چيزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گريست

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:51 توسط هستی| |

 
 
 
این که مدام به سینه ات میکوبد قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند که در سینه اش نهنگی میتپد؟! آدم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است هیچ کس نمیتواند نهنگی را در تنگی نگه دارد تو چطور؟میخواهی قلبت را در سینه نگه داری؟وچه دردناک است وقتی نهنگی مچاله میشود و وقتی دریا مختصر میشود و وقتی قلب خلاصه میشود و ادم قانع
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:11 توسط هستی| |

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.


***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست. 

 


عرفان نظرآهاری

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 13:47 توسط هستی| |

برای شما جا نداریم
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

 

 

                   عرفان نظرآهاری

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:17 توسط هستی| |


Design By : Night Skin